|
naghmehaye barani دل نوشته های من
| ||
|
شنيده اي صد بار،
[ جمعه بیست و یکم مرداد 1390 ] [ 13:49 ] [ naghmeh ]
حرفهای ما هنوز نا تمام ...
تا نگاه ميکنی ، وقت رفتن است باز هم همان حکايت هميشگی ! بيش از آنکه با خبر شوی لحظه ی عزيمت تو ناگزير می شود آی ... ای دريغ و حسرت هميشگی ! ناگهان چقدر زود دير می شود !
[ جمعه بیست و یکم مرداد 1390 ] [ 13:27 ] [ naghmeh ]
مث اون موج صبوری که
وفاداره به دریا تو مهی مثل حقیقت مهربونی مث رویا چه قدر تازه و پاکی مث یاسای تو باغچه مث اون دیوان حافظ که نشسته لب طاقچه تو مث اون گل سرخی که گذاشتم لای دفتر مث اون حرفی که ناگفته می مونه دم آخر تو مث بارون عشقی روی تنهایی شاعر تو همون آبی که رسمه بریزن پشت مسافر مث برق دو تا چشمی توی یک قاب شکسته مث پرواز واسه قلبی که یکی بالاشو بسته مث اون مهمون خوبی که میآد آخر هفته مث اون حرفی که از یاد دل و پنجره رفته مث پاییزی ولیکن پری از گل های پونه مث اون قولی که دادی گفتی یادش نمی مونه تو مث چشمه آبی واسه تشنه تو بیابون تو مث یه آشنا تو غربت واسه یه عاشق مجنون تو مث یه سرپناهی واسه عابر غریبه مث چشمای قشنگی که تو حسرت یه سیبه چشمه ی چشمای نازت مث اشک من زلاله مث زندگی رو ابرا بودنت با من محاله یک روزی بیا تو خوابم بشو شکل یک ستاره توی خواب دختری که هیچ کس و جز تو نداره تو یه عمر می درخشی تو یه قاب عکس خالی اما من چشمام رو دوختم به گلای سرخ قالی تو مث بادبادک من که یه روز رفت پیش ابرا بی خبر رفتی و خواستی بمونم تنهای تنها تو مث دفتر مشقم پر خطای عجیبی مث شاگردای اول کمی مغرور و نجیبی دل تو یه آسمونه دل تنگ من زمینی می دونم عوض نمی شی تو خودت گفتی همینی تو مث اون کسی هستی که میره واسه همیشه التماسش می کنی که بمون اون میگشه نمیشه مث یه تولدی تو مث تقدیر مث قسمت مث الماسی که هیچ کس واسه اون نذاشته قیمت مث نذر بچه هایی مث التماس گلدون مث ابتدای راهی مث آینه مث شمعدون مث قصه های زیبا پری از خوابای رنگی حیفه که پیشم نمونن چشای به این قشنگی پر نازی مث لیلی پر شعری مث نیما دیدن تو رنگ مهره رفتن تو رنگ یلدا بیا مثل اون کسی شو که یه شب قصد سفر کرد دید یارش داره میمیره موند ش و صرف نظر کرد
[ جمعه بیست و یکم مرداد 1390 ] [ 13:13 ] [ naghmeh ]
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم
به تو آری ، به تو یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی ، به همبن باغ بلور
به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری
که سراغش ز غزلهای خودم می گیری
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم
به تبسم ، به تکلم ، به دلارایی تو
به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو
به نفس های تو در سایه سنگین سکوت
به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت
شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است
یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش
آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است
یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟
اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش
آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود
اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه تویی
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی
[ سه شنبه بیست و یکم تیر 1390 ] [ 0:22 ] [ naghmeh ]
آرزو دارم خورشید رهایت نکند غم صدایت نکند ظلمت شام سیاهت نکند و تو را از دل آنکس که تنش در تن توست حضرت دوست ، جدایت نکند . . . و آرزو دارم تا به عرش برسی تو خوشبختی غرق بشی آرزو دارم به تمام آرزوهای خوبت برسی [ جمعه بیستم خرداد 1390 ] [ 0:19 ] [ naghmeh ]
بعد از مدتها سلام سلام به مخاطبان کم خودم امشب شبه خیلی خوبیه اومدم بگم منو یادتون نره دعا کنید راستش دلم میخواد آرزو کنم آرزوهای خدا براورده بشه خب خدا هم آرزو داره ! نداره؟! خدایا امشب تو شب ارزوها براورده شدن ارزوهای تورو میخوام دوستت دارممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم لیله الرغائب شب آرزوها شبی که آسمانش پر از برق ستارگان است.
در آن شب هر دعایی ستاره ای خواهد شد و در پهنهی آسمان خواهد نشست. [ پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390 ] [ 23:59 ] [ naghmeh ]
روی قبــــرم بنویسید کبــــوتر شـــــد و رفت زیر بـــاران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم آنقـــدر غرق جنــــون بود که پر پر شد و رفت روز میـــلاد ، همــان روز که عاشق شده بود مــــرگ با لحظــــه ی میـــلاد برابر شد و رفت او کسـی بود که از غـــرق شدن می ترسـید هـــــر غروب از دل خورشید گــذر خواهـد کرد دختـــــری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت [ دوشنبه هشتم آذر 1389 ] [ 15:24 ] [ naghmeh ]
زندگی زیباست...! زشتی های آن تقصیر ماست ، در مسیرش هرچه نا زیباست آن تدبیر ماست! زندگی آب روانیست روان میگذرد.... آن چه تدبیر من و توست همان میگذرد! [ یکشنبه هفتم آذر 1389 ] [ 22:23 ] [ naghmeh ]
گریه نمیکنم نرو ، آه نمیکشم بشین ، حرف نمیزنم بمون ، بغض نمیکنم ببین ، گریه آه حرف بغض باز قاط زدم خدایا بازم درمونده شدمو پناه میخوام بغض داره خفه ام میکنه ولی نمیتونم بشکنمش خدایا این رسمشه؟ تا کی آخه؟ پس من کجا باید آرامش داشته باشم خسته ام خسته از این حرف و بغض لعنتی که تلنبار شده تو من آره من! اصلا من کی ام؟ ببینم منی وجود داره؟ یادم رفته کی هستم؟ یادم نیست سرم درد میکنه چشمام هیچ فقط خدایا کمک کن! همین می گریزم از سكوت سرد خویش می گریزم تا كه خود ، رسوا كنم سخت می ترسم از آن روزی كه من دیگری را جای خود پیدا كنم بر ره شك و گمان حیران شدم تا كه" من" باشم ولی سربی وسرد یا كه بگذارم نقاب من هم شوم گرم و داغ و آتشین و پر ز درد دیرگاهی ست این دو دست سردمن خالی از گرمی ِ اطمینان شده شعله ی وحشی ِ عصیان های من در نگاه خامُشم پنهان شده این كه می بینم درون آینه من نبودم من نبودم ، نیستم این تكیده ، مات ، من كِی بوده ام تو بگو ای آینه من كیستم ؟ خواستم نفرین كنم خود را ولی بغض هم در حنجره فرصت نداد روزگار آواز عشقم را گرفت قدره فریادی به من مهلت نداد دیگر اكنون خسته ام خسته ترین باید اندیشه سپارم بر سفر آه ای ققنوس وقت سوختن این تن ِ نفرین شده با خود ببر [ دوشنبه سوم آبان 1389 ] [ 16:50 ] [ naghmeh ]
در این شبــهای بـــارانی غــــــم انگیز است تنـــــــهایــــــی بـــــــه امـــــــید نگـــــــاهی تلــخ که می آیـــــی به احســــاست قســــــم یــــک شب دلم می میرد از حسرت و من آهسته می گویم : تــــــو هــــــــم دیـــــگر نمـی آیــــی ..... [ یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389 ] [ 17:58 ] [ naghmeh ]
ساکتم اما میان این سکوت
هستی عمر خودم را باختم
چند روزی است که در این غربتم
خانه ی عشق خدا را ساختم
با که گویم که دلم در این دیار
خاطراتی تازه را سر می دهد
هر که باشد با تمام تازگی
صبر را در خانه ام پر می دهد
می روم با هر که عشقم را شناخت
سهم با هم بودنم از عشق چیست؟
در میان قاصدان خانه ام
جاودان تر از خدا در عشق کیست؟
زاهدی از زهد و تقوا دم زند
شرم حوا را برای عشق گفت
چون سبکبالان راه معرفت
عشق در زیبایی قلبش شکفت
پرورش در آسمان هفتم است
اشک در عشق خدا تفسیر شد
داستان عاشقان دشت عشق
در کتاب عاشقی تحریر شد
باید از بی کس شدن درسی گرفت
با خیال عاشقی پرواز کرد
خاطرات خسته را از بین برد
با خدا درسی جدید آغاز کرد [ یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389 ] [ 17:39 ] [ naghmeh ]
مرا از قصه ام بشناس که با تو قصه ها دارم صدای بغض بارانم مرا بشنو که می بارم [ جمعه شانزدهم مهر 1389 ] [ 22:55 ] [ naghmeh ]
من همونم که همیشه غم و غصم بی شماره
اونی که تنهاترینه حتی سایه ام نداره [ شنبه دهم مهر 1389 ] [ 11:9 ] [ naghmeh ]
اي در خور موج ! آواز تو در كوه سحر ، و گياهي به نماز غم ها در گل كردم ، پل زدم از خود تا صخره دوست . من هستم ، و سفالينه تاريكي ، و تراويدن راز ازلي . سر بر سنگ ، و هوايي كه خنك ، و چناري كه به فكر ، و رواني كه پر از ريزش دوست . خوابم چه سبك ، ابر نيايش چه بلند ، و چه تنها من !
كجا به سراغت بيايم .... اي آخرين آروزي من
[ جمعه نهم مهر 1389 ] [ 12:3 ] [ naghmeh ]
ساز گل های دلم آهنگ توست این بار فقط با خودتم خودتو دارم کارایی رو میکنم که تو دوست داری دیروز بر خلاف میلم یه رابطه رو که مدتها منتظرش بودم به هم زدم فقط به خاطر تو نامه نوشتم به تو و ازت خواستم یارم باشی میدونم میشی یعنی بودی خدایا دلم می خواد بزرگ بشم مثل تو.....! خدایا ازت می خوام که منو به بالاترین درجه ی یقین برسونی اونقدر که هیچ چیزی نتونه ایمانمو به لرزش در بیاره حتی بدترین اتفاقات میدونم پشت این صبر یه چیزی خیلی خوب در انتظارمو میکشه پس صبر میکنم و تو این مدت فقط به تو تکیه میکنم سرمو رو سینه ی تو میزارمو دردودل میکنم! میدونم اوضاع خیلی بهتر از قبل میشه دوستت دارم [ چهارشنبه هفتم مهر 1389 ] [ 16:31 ] [ naghmeh ]
پروردگارا. به من بیاموز در این فرصت حیاتم آهی نکشم برای کسانی که دلم را شکستند . سلام سلام سلام ..... سلام به همه فعلا سلام کردن فقط بلدم امروز بعد یه هفته اومدم خونه رفته بودم خونه ی خاله ام آخه شوهرش فوت کرده بودو مراسم و .... دلم خیلی گرفته مرتضی بازم زنگ زده منم جواب ندادم بعد شیش ماه چی میخواد؟می خواد بازم خوردم کنه جالبه بعضی مواقع از محبت کردنه زیادی ضربه میخوری از اینکه هیچ کار بدی نکردی و میسوزی آخه این چه انصافیه؟ منم نامردی نکردم و مسیج دادم شما؟! مگه من بازیچه ام که هر موقع دلش خواست بیاد هر موقع نخواست بره؟ نوچ نیستم حالمو خراب کرد دوباره ولی پوستم خیلی کلفت شده نمیدونم چرا اینارو اینجا مینویسم شاید چون دیگه حوصله گفتن ندارم،و دلم می خواد بنویسم نمیدونم اصلا کیا میخونن اینارو ولی کسایی هم که تا الان نگاهی انداختن به وبلاگم شرمنده ام کردن با لطفشون در هر صورت فعلا دارم مینویسم شعرو وره خودم میدونم چرتو پرتن احتمالا همون چندتا خواننده هم میرن ولی تا قلم بیاد دستم تا از اون حرفای قشنگ قبلیم بنویسم طول میکشههههههههه راستتی از طرف من به یه بنده خدا که هی کامنت میزاره(من حوصله بیست سوالی ندارم)اعصابشو هم ندارممممممممم یا معرفی کن یا برو پی کارتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ من برم یه کم کار دارممممممممممممممممممممم یهوووووووووووووووووووووو فعلا خداحافظ [ دوشنبه پنجم مهر 1389 ] [ 21:31 ] [ naghmeh ]
![]() کاش این فاصله برداشته بشه و تو بمونی همیشه ای کاش ...! دوستت دارم تا آخر دنیا نباشی ، کل این دنیا ، واسم ، قد یه تابوته نبودت مثل کبریت و دلم انبار باروته نباشی ، کل این دنیا ، واسم ، قد یه تابوته نبودت مثل کبریت و دلم انبار باروته نباشی روز تاریکم یه اقیانوس آتیشه تموم غصه ی دنیا، تو قلبم ته نشین میشه دنیارو بی تو ، نمیخوام یه لحظه دنیا بی چشمات ، یه دروغ محضه دنیارو بی تو ، نمیخوام یه لحظه دنیا بی چشمات ، یه دروغ محضه نباشی ، هر شب و هر روز ، همش ، ویلون و آوارم با فکرت زنده می مونم ، تا وقتی که نفس دارم تا وقتی که نبودتو ، یه روز کاریبده دستم بمون تا آخر دنیا، بمونی تا تهش هستم دنیارو بی تو ، نمیخوام یه لحظه دنیا بی چشمات ، یه دروغ محضه دنیارو بی تو ، نمیخوام یه لحظه دنیا بی چشمات ، یه دروغ محضه
[ دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389 ] [ 0:10 ] [ naghmeh ]
فعلا فقط همین شکر چی بگم خدایا هنوزم تنهام اما نه...! تورو دارم پس بازم شکر خدایا قرارمونو یادته؟! میدونم یادته....! پس یه وقت دستمو ول نکنی ها این بار دیگه طاقت خوردن زمینو ندارم خیلی دوستت دارم خدا [ سه شنبه پنجم مرداد 1389 ] [ 1:36 ] [ naghmeh ]
ترسم تو بیایی من آنروز نباشم گفتم كه بیایی غم دل با تو بگویم مهدی جان...! سحرگاهان در نیایش با معبود عالم به باد صبا می گویم که عشق روی ندیده ات با من چه کرد... یا اباصالح [ سه شنبه پنجم مرداد 1389 ] [ 1:23 ] [ naghmeh ]
![]() اين
منم رها شده بر دستان باد! نشناخته قد راست كرده ام بر زمين چشيده ام طعم گس بي كسي را چشيده ام غربت بي انتها را در ميان كسانم كشيده ام رنج تكرار را در درد بودن جنگيده ام براي بودن در مرگ نيستي شنيده ام نغمه هاي عاشقانه را در ميان پوچي نفرت نشسته ام در كنار جاده ي بي كسي ام نشسته ام در ميان حباب خيالاتم ، شايد روزي بيايي! نشسته ام به تماشاي كاخ روياهايم بنا شده بر دستان باد جستجو كرده ام جهان را در تمناي وجودت زندگي را در ميان واژه هاي بي مني زمان گم كرده ام! مي آيي آن هنگام كه بي نيازي دست ها فرياد كشد تو ميايي و چه دير ميايي ...تا واژه ي عشق را معنا كني.. [ پنجشنبه هفدهم تیر 1389 ] [ 14:14 ] [ naghmeh ]
تو می آیی، می دانم که می آیی ... تو را دیشب از لحن عجیب بغض هایم، خوب فهمیدم ... تو را بی وقفه از باران چشم هایم، سیر نوشیدم. تو می آیی، می دانم که می آیی ... و بر ابهام یک بودن، نگین آبی احساس می بندی، و از تکرار پوچ لحظه های سرد تنهایی، مرا بر نبض پر کار شکفتن می نشانی ... تو می آیی ... خوب می دانم که پروانه نشانت را میان قاصدک ها دید میان قاصدک هایی که از من تا نهایت! دور می شد تو می آیی و من را از نگاه سرد آیینه، شبیه دختری از جنس پرواز، میان گرمی دستان پر مهرت دوباره، باز می گیری تو می آیی و من این را شبیه حجم یک بوییدن مطبوع از آواز اقاقی های سرگردان! شبیه یک قنوت سبز نیلوفر میان برکه ای عریان! دوباره، خوب فهمیدم! تو می آیی، می دانم، خوب می دانم که می آیی و من را، در حریم امن چشمانت، به آرامش، به فردایی پر از شوق و تپش های مقدس! می رسانی ... تو می آیی، خوب می دانم که می آیی ...
[ شنبه بیست و نهم خرداد 1389 ] [ 15:19 ] [ naghmeh ]
شاهزده کوچلو چی می خوای روی زمین جای تو نیست اینجا امیدی به سحر برای فردای تو نیست آفتاب غروبی نداریم روزهای خوبی نداریم واسه سفر به ناکجا یه اسب چوبی نداریم شاهزده کوچلو اون بالا به غم و آب و نون نبود خونه بدوشی شب و روز بهانه جنون نبود یه وقت مثه ماها نشی خسته ،کلافه ،نیمه جون تو حسرت یه تیکه ابر دیدن یه رنگین کمون اینجا دیگه نشونه ای از گل سرخ و لاله نیست کنار ماه دودیمون نشونه هاله نیست شاهزده کوچلو اون بالا به غم و آب و نون نبود خونه بدوشی شب و روز بهانه جنون نبود تو شبا جای ستاره سکه شماری می کنیم با گل های پلاستیکی عصرو بهاری می کنیم کی گفته اینجا بمونی؟ پاشو برو به آسمون همون جا پیش گل سرخ تو خونه خودت بمون شاهزده کوچلو چی می خوای روی زمین جای تو نیست اینجا امیدی به سحر برای فردای تو نیست آفتاب غروبی نداریم روزهای خوبی نداریم واسه سفر به ناکجا یه اسب چوبی نداریم شاهزده کوچلو اون بالا به غم و آب و نون نبود خونه بدوشی شب و روز بهانه جنون نبود [ جمعه بیست و هشتم خرداد 1389 ] [ 12:20 ] [ naghmeh ]
در شبستان خیال من تو را می جستم زیر لب می گفتم : " عشق را باید جست ، زیر این چرخ بلند " زیر بال و پر هر شاپرکی عشقی هست پشت هر پنجره یک نوری هست زیر لب گفتم : " عشق را باید برد ، به بلندای خیال " ناگهان عطر یاد تو چه آرام آمد و چه آرام مرا پیدا کرد و چه آرام مرا عاشق کرد و چه آرام مرا رسوا کرد تقدیم به تو [ دوشنبه هفدهم خرداد 1389 ] [ 17:12 ] [ naghmeh ]
![]() دل که تنگ است کجا باید رفت؟ با که باید آمیخت؟ با که باید پیوست؟ دل که تنگ است کجا باید رفت؟ به در و دشت و دمن یا به باغ و گل و گلزار و چمن یا به یک خلوت و تنهایی امن دل که تنگ است کجا باید رفت؟ دل که تنگ است کجا باید رفت؟ پیر فرزانه ی من بانگ برآورد که این حرف نکوست: دل که تنگ است برو خانه ی دوست! شانه اش جایگه گریه ی تو سخنش راه گشا بوسه اش مرهم زخم دل توست عشق او چاره ی دل تنگی توست دل که تنگ است برو خانه ی دوست خانه اش خانه ی توست خانه ی دوست کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
[ دوشنبه هفدهم خرداد 1389 ] [ 16:18 ] [ naghmeh ]
هر رهگذری محرم اسرار نگردد ، صحرای نمک زار ، چمن زار نگردد هرجا که رسیدی مکش طرح رفاقت ، هر کس که به تو یار وفادار نگردد . . . دوست دوست دوست لعنت به دوست......... لعنت به من.......... لعنت....... خدایا به دادم برس تا لبم، دگر نفس نمی رسد، ناله ام به گوش کس نمی رسد، می رسی به کام دل که بشنوی: ناله ای ازین قفس نمی رسد...! . . .
به خدا خسته شدم امشب بریدم خدایا دیدی چی کارم کردن؟دیدی؟میگذری ازشون؟ خدایا فقط میبینی؟! چرا هیچ کاری نمیکنی؟ به فریادم برس خدایا میدونی که داد بزنم صدام عرش کبریایتو میلزونه میدونی چی تو دلمه خدایا میدونی که؟!تو همه رو میدونی لااقل به تو نباید توضیح بدم از همه بهتر میدونی که نابود شدم خدایا له شدم ببخشم؟ نمیشه دیگه نمیشه خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا وای که اگر میشنوی جوای بده چقدر؟! فقط بگو چقدر دیگه سکوت کنم لااقل حرف بزن سکوتت داره آزارم میده...... میشنوییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟ آره؟ انقدر کلمه تو ذهنم هست که نمیدونم چه جوری جمعشون کنم دارن پر پر میزنن که بیان بیرون بیان بیرونو بگن چه کردن این بنده هات با صاحابشون خدایا آدما پستن خیلی پست.... آخه چی بگم؟فقط دارم مینویسم شاید آروم بگیرم مثل اسفند رو آتیش شدم جلز ولزم دراومده دیگه
دلم می خواد داد بزنم ولی کو گوش شنوا دلم می خواد اشک بریزم ولی کو دیده ی بینا دلم می خواد بال بگشایم ولی کو آن پرنده ی زیبا
به هر کی حرف میزنم آخر سر خودم محکوم میشم آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چراااااااااااااااااااااااااااااااا کم آوردممممممممممممممممممممممممممممممم میشنوی؟ نمیتونم دیگه من لیاقت امتحانای تورو ندارم سخته امتحانات به خدا سخته بسته دیگه خدایا نجاتم بده نمیتونم دیگه
میگن: زندگي مزه يک نمره بيست زير سر برگ دل است که رسيده است به امضاي خدا انگار که زندگیه من به امضای خدا نرسیده .........! هیچ کس اشکی برای ما نریخت .. هر که با ما بود از ما می گریخت ... چند روزی ست حالم دیدنیست... حال من از این و آن پرسیدنیست... گاه بر روی زمین زل می زنم... گاه بر حافظ تفاءل می زنم... حافظ دیوانه فالم را گرفت... یک غزل آمد که حالم را گرفت: ... ما زیاران چشم یاری داشتیم... خود غلط بود آنچه می پنداشتیم..... غلط بود خیلی غلط
[ سه شنبه یازدهم خرداد 1389 ] [ 0:15 ] [ naghmeh ]
من به این مهر سکوت من به این تاریکی من به ما من به فرسودگی ذهن خودم معترضم!!! که چرا ... شوق آغاز مرا و منی چون من را ز خودم دزدیدند! به کجا برگردم؟ حق بر گشتن را ز تنم دزدیدند! سفر آینه هم رنگی نیست خواب رنگین مرا دزدیدند!!!
[ سه شنبه چهارم خرداد 1389 ] [ 0:31 ] [ naghmeh ]
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم همان يك لحظه اول كه اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان جهان را با همه زيبايي و زشتي بروي يكدگر ويرانه ميكردم .
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم كه در همسايه صدها گرسته ، چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم نخستين نعره مستانه را اموش آندم بر لب پيمانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم كه ميديدم يكي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه رنگين زمين و آسمان را واژگون ، مستانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم نه طاعت ميپذيرفتم نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگر ها نيز كرده پارع پاره در كف زاهد نمايان سبحه صد دانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان هزاران ليلي نازآفرين را كو بكو آواره و ديوانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان سراپاي وجود بي وفا معشوق را پروانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم بعرش كبريايي ، با همه صبر خدايي تا كه ميديدم عزيز نابجايي ، ناز بر يك ناروا گرديده خواري ميفروشد گردش اين چرخ را وارونه بي صبرانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم كه ميديدم مشوش عارف و عامي زبرق فتنه اين علم عالم سوز مردم كُش بجز انديشه عشق و وفا، معدوم هر فكري در اين دنياي پر افسانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و ، تاب تماشاي تمام زشت كاريهاي اين مخلوق را دارد وگرنه من به جاي او چو بودم يكنفس كي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد !
[ یکشنبه دوم خرداد 1389 ] [ 23:32 ] [ naghmeh ]
می سوزم از این همه دورویی و نیرنگ دلم یک رنگی کودکانه می خواهد دلم ..... .....! [ یکشنبه دوم خرداد 1389 ] [ 22:58 ] [ naghmeh ]
خبر به دورترین نقطه جهان برسد نخواست او به من خسته بی گمان برسد شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر به راحتی کسی از راه ناگهان برسد رها کنی برود از دلت جدا باشد به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد رها کنی بروند تا دو پرنده شوند خبر به دورترین نقطه جهان برسد گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری که هق هق تو مبادا به گوششان برسد خدا کند که نه ...!! نفرین نمی کنم که مباد به او که عاشق او بودم زیان برسد خدا کند که فقط این عشق از سرم برود خدا کند که فقط آن زمان برسد...!!!
[ یکشنبه دوم خرداد 1389 ] [ 22:47 ] [ naghmeh ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||